خواهرم،برادرم درانتخاب دوست دقت کن...
سال اول دبيرستان بود .
صبح كه مي شد ، هم كلاسيهايش مي آمدند دنبالش
و با هم مي رفتند دبيرستان .
چند روز گذشت ، صبح زنگ درب خانه را زدند .
گفتم : (( پاشو ! دوستانت آمدند دنبالت . ))
گوشي آيفون را داد دستم و آهسته گفت : (( بگوييد نيستم . ))
متعجب نگاهش كردم .
- ولي تو كه هستي !؟
چشم به زمين دوخت .
ديگر نمي خواهم با آنها بروم .
آنها توي خيابان چشمشان دنبال دخترهاي مردم است .
خاطره اي از زندگي : شهيد سيد محمدتقي مجتهد زاده
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:13 توسط شهید گمنام
|
اینجا مدتــــ هاست که باران می بارد...