بسم رب الشهدا

سلام خدمت همه ی دوستان جامعه مجازی.امیدوارم سال خوب وپرخیروبرکتی راپیش روداشته باشید.دوستان موقع تحویل سال برای ظهوراقاامام زمان وبنده ی حقیرهم دعاکنیدچندهفته ای داریم میریم مسافرت شرمنده که نمی تونم بیام وآپ کنم خداحافظتون

یاعلی

بدون شرح...


منبع:(وبلاگ شهادت برترین معراج عشق است ...)

سفره هفت سین ما شش سین دارد ساک خاکی ات کجاست؟

سالها بود نگاه منتظرم لب پنجره نشسته بود و چشم بر در . دری که چند سال پیش وقتی از آن بیرون می رفتی گفتی :(( منتظر بمانید بر می گردم )) ولی بعد از آن روز هیچ وقت این در ، این کوچه و این جاده لبخند تو را ندید و صدای پای تو را نشنید . قرار بود قبل از عید بیایی ، قبل از اینکه سال تحویل شود و ساک خاکی ات سین هفتم این هفت سین باشد یادت هست ؟

قرار بود بیایی تا مادر دوباره دور سرت بچرخد . تا دوباره کوچه بوی اسپند بگیرد و پدر غرور مردانه اش را زیر باران اشک ها پنهان کند تا دوباره مادر در را باز کند و تو پشت در پنهان شوی و برای سادگی اش بخندی درست مثل بچگی هایت دور حوض آبی حیاط چرخ بزنی و با ماهی قرمزها بازی کنی ، اما این بار نه از خنده هایت خبری بود و نه از شوخی هایت و نه از ساک خاکی ات که قرار بود سین هفتم سفره ی هفت سینمان باشد . این بار تو بودی چند پاره استخوان و یک پلاک . پلاکی که شبهای جمعه همسفر اشکهایت بود . حالا می فهمم چرا دیشب شانه های کو چهی تنگ محله می لرزید و بید مجنون تر از همیشه بود . خودت بگو . از این به بعد مادر ت برای چه کسی اسپند دود کند؟ نیامدی و ما را با پشتی خمیده و غروری شکسته تنها گذاشتی .

به مادرت چه بگویند وقتی می خواهد دور سرت بچرخد؟ چه بگویند وقتی صدایت می زند و جوابی نمی شنود؟ بگویند دست باد پاییزی برگ دیگری را از شاخه جدا کرد ؟ اگر گفت (( برگ من سبز بود، اصلا اگر گفت حالا که پاییز نیست چه ؟ جواب این همه بی تابی مادرت را که می دهد؟

عقربه های ساعت لحظه به لحظه به تحویل سال نزدیک تر می شوند .سبزه، سنبل، سیب ، سیر ، سماق، سنجد و... سال دارد تحویل می شود ولی سفره هفت سین ما فقط شش سین دارد

ساک خاکی ات کجاست؟

آقا بیا و طراوت سفره های هفت سینمان باش...


بوي عيد و هفت سين که مي آيد مادربزرگ دوباره کاسه ي سفالي را برمي دارد و گندم هايي که خيس کرده با کمي خاک توي کاسه مي ريزد و سبزه ي سفره را آماده مي کند.
هرسال چند هفته قبل از عيد راه پله هاي گوشه ي خانه شان پر از سبزه هاي هفت سين است!
دلم مي خواهد از گندم هايي که هر جمعه براي کبوترهاي امامزاده مي برم کمي را هم سوا کنم و نذر آمدنت سبزه اي سبز کنم.تا هروقت کنار هفت سين مي نشينم سبزي حضورت را در ذهنم تداعي کنم!
آقا...دمدمه هاي عيد است.نگو که امسال هم بدون تو تحويل مي شود...بيچاره آن سالي که هيچکس بدون تو تحويلش هم نميگيرد!
خانه تکاني هم بکنم...همه جا را هم که گردگيري کنم نام تو را که نمي توانم از دلم بتکانم.
بيا و رونق امسالمان باش...بيا و طراوت سبزه هاي هفت سينمان باش...آقا بيا...منتظرت هستيم!

جمعه ها...


 

بوی عطر یاس دارد جمعه ها / وعده دیدار دارد جمعه ها

جمعه ها بر عاشقان ایینه است / وعده گاه عاشقان ادینه است

جمعه ها دل یاد دلبر می کند / نغمه یا بن الحسن سر می کند

ای کاش...


 

ای کاش که یک دانه تسبیح تو بودم

تا دست کشی بر سر سودا زده من

(یا صاحب الزمان)

این کجاواون کجا...


این کجا و ...

 

 

 

 

این کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

تورو خدااااااااااااا خودتون قضاوت کنین ...

آهای جونا توروخداخون شون روهدرندید....

شهداشرمنده ابم


 

امروز دلم حال و هوای بابام وشهدا رو کرده  ... ///

 

واقعا شرمنده ایم ... ///   

 

 

 

 

 

عشــق استــــ به آسمــــــان پریدن ...


پدرم گفته استـــــ: 

 از جانتــــ دستـــ بردار، از زخمتــــ اما نه، 

 زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیستـــ

و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود 

 واگر در پی نوشدارونباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی خـــــــُدایی نخواهی داشتــــ. . .♥█▓▒

این حصار سختـــ خواهد شکستـــ

پر که دربیاورم

هر قدر هم که سنگینی کنی

خواهم پرید

و صعود خواهم کرد

از تو و دلبستگی هایم

با توام. . .مـــــن ِ ســــرکش!!!

پر که در بیاورم. . .

.

.

 +وعده های خدا به حقیقت می پیوندد 

<< وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ >>

بچه ها...

"تنگ می پوشند تا دلتنگی هایشان را نشان دهند"

"مو سیخ میکنند تا اظطراب خود را فریاد کنند"

"لنز میگذارند تا دنیا را رنگ دیگری ببینند"

"دماغ چسب می زنند و لهجه عوض میکنن تا از خود واقعی شان فرار کنند"

«کاش مثل دیروز بود که توپ لاستیکی بچه ها،شیشیه ها را میشکست

اما..

...امروز شیشه بچه ها را خرد میکند.»

یوسف زهرا...


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و ناامید مباش 
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال 
مسافر دل ما، نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد

در باغ شهادت باز باز است !!!

سم رب الزهرا ُ ام الشهدا

 

سراپا گوش بودم ! با بغض تعریف می کرد :

 

زمان جنگ ، یه پسر از این لات هایی که از چند متریش داد می زد

چه جور آدمیه ، آمده بود جبهه ! با زور می خواست که یه کاری انجام بده !

جبهه آمدنش هم با زور و قلدری بود ! بلاخره بعد از کی دعوا و جدل قرار

شد راننده باشه ! بعد یه مدت قلدر بازی ها و زورگویی هاش تبدیل

شده بود به یه سکوت ! توی چشماش یه غم عجیبی دیده میشد که دلیلش

رو نمی دونستم ! بعد از چند ماه یه روز که تو ماشین نشسته بودیم

با بغض گفت : (( آقا سید یعنی خدا ما رو می بخشه ؟ )) با خنده بهش گفتم:


بقیه درادامه مطلب:

ادامه نوشته

عشق یعنی...

عشق یعنی معامله میان عاشق ومعشوق

عشق یعنی جنگ تن به تن بانفس

عشق یعنی وداع شب عملیات،وصیت نامه نوشتن،دنیاراسه طلاقه کردن

عشق یعنی تشنگی به هنگام نبرد

عشق یعنی تشنگی وخستگی بسیجی هادرخیبر

عشق یعنی کانال کمیل

عشق یعنی آرام گرفتن بر روی سیم خاردارها

عشق یعنی بدنهای پاره پاره شهداعشق یعنی تکه دستهای لهیده از تن جدا

عشق یعنی ذکرحسین به هنگام جان دادن

عشق یعنی دانسته روی مین رفتن،یعنی سبقت برای شهادتعشق یعنی
 
پاوه،طلائیه،شلمچه،فکه،مجنون،اروند،دجله،چزابه و...

عشق یعنی غروب مناطق جنگی

عشق یعنی شهادت

تقدیم به شهیدهمت...



دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!
جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!
الهی:
نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!
بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!

آرزوهای همت...


مصطفی که به دنیا اومد ، شبانه از بیمارستان اومدم خونه

دلم نیومد حالا که یه شب محمد ابراهیم اومده خونه ، بیمارستان بمونم

وارد خونه که شدم ، از اتاق اومد بیرون

اونقدر گریه کرده بود که توی چشماش خون افتاده بود

کنارم نشست و گفت: امشب خدا من رو شرمنده کرد

وقتی حج رفته بودم توی خونه ی خدا چند تا آرزو کردم

یکی توی کشوری که نفس امام نیست نباشم ، حتی برای یه لحظه

دوم تو رو از خدا خواستم و دو تا پسر ، برا همین هر دوبار می دونستم بچه مون پسره

سوم از خدا خواستم نه اسیر بشم ، نه جانباز

فقط وقتی از اولیای خدا شدم در جا شهید بشم...

 

             خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد ابراهیم همت

             راوی : همسر شهید " خانم ژیلا بدیهیان "

جمله ای تکان دهنده از وصیت نامه ی شهید غلامعلی پیچک

شهيد غلامعلي پيچك در بخشي از وصيتنامه خود نوشته است:

"جنازه مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازه‌مان دریغ داریم، به دامادی دو ماهه من ننگرید، دامادی بزرگی در پیش داریم

توسل به امام زمان (عج) در تفحص


آن شب غلامی خاطرهـ تعریف کرد. از اولین روز هایی که آمدهـ بودند شرهانی می گفت:" قرار گاهـ به ما اجازهـ ی تفحص نمی داد. می گفتند: امنیت ندارد. منافقین تو ی منطقه اند، نمی شود. وقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند. و ما رسما وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که ماندهـ ایم،از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک،می ترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم.

هر روز از میدان های وسیع مین، سیم خاردار ها و تله های انفجاری می گذشتیم. اما هر روز ناامیدتر می شدیم. مین های منطقه، منافقین، عراقی ها از هیچکدام آنقدر نمی ترسیدیم که از دست خا لی بر گشتن می تر سیدیم. روز آخر ماندنمان، نیمه شعبان بود آن روز رمز حرکتمان " یا مهدی (عج) " بود.

عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار.  زود تر از همیشه رفت پشت ارتفاع 175، نزدیک غروب بود و لحظه ی وداع، باید سریع از منطقه می رفتیم. بچه ها از خود بی خود بودندمی گفتند دیدید قابل نبودیم. با نام" مهدی" روز نیمه شعبان کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زدهـ بود توی چشم هایشان. هر کس دنبال چیزی می گشت برای یادگار و تبرک با خودش ببردیکی یک مشت خاک بر می داشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی. می خواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو، وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین دیدم ریشه ی شقایق روی جمجمه ی شهید سبز شدهـ . روی سجدهـ گاهش با فریاد" یا مهدی (عج) " بچه ها همه جمع شدند.

آرام آرام خاک ها را کنار می زدیم دلهرهـ داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشکر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهید مهدی منتظر القائم بود از لشکر امام حسین(ع)... 

منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه ی روایت سیره شهدا،ص139