بسم رب الشهدا
سلام خدمت همه ی دوستان جامعه مجازی.امیدوارم سال خوب وپرخیروبرکتی راپیش روداشته باشید.دوستان موقع تحویل سال برای ظهوراقاامام زمان وبنده ی حقیرهم دعاکنیدچندهفته ای داریم میریم مسافرت شرمنده که نمی تونم بیام وآپ کنم خداحافظتون
یاعلی
بسم رب الشهدا
سلام خدمت همه ی دوستان جامعه مجازی.امیدوارم سال خوب وپرخیروبرکتی راپیش روداشته باشید.دوستان موقع تحویل سال برای ظهوراقاامام زمان وبنده ی حقیرهم دعاکنیدچندهفته ای داریم میریم مسافرت شرمنده که نمی تونم بیام وآپ کنم خداحافظتون
یاعلی

منبع:(وبلاگ شهادت برترین معراج عشق است ...)


بوی عطر یاس دارد جمعه ها / وعده دیدار دارد جمعه ها
جمعه ها بر عاشقان ایینه است / وعده گاه عاشقان ادینه است
جمعه ها دل یاد دلبر می کند / نغمه یا بن الحسن سر می کند
ای کاش که یک دانه تسبیح تو بودم
تا دست کشی بر سر سودا زده من
(یا صاحب الزمان)
◄پدرم گفته استـــــ:
از جانتــــ دستـــ بردار، از زخمتــــ اما نه،
زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیستـــ
و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود
واگر در پی نوشدارونباشی عاشق نخواهی شد
و عاشق اگر نباشی خـــــــُدایی نخواهی داشتــــ. . .♥█▓▒

![]()
پر که دربیاورم
هر قدر هم که سنگینی کنی
خواهم پرید
و صعود خواهم کرد
از تو و دلبستگی هایم
با توام. . .مـــــن ِ ســــرکش!!!
پر که در بیاورم. . .
.
.+وعده های خدا به حقیقت می پیوندد
<< وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ >>
"تنگ می پوشند تا دلتنگی هایشان را نشان دهند"
"مو سیخ میکنند تا اظطراب خود را فریاد کنند"
"لنز میگذارند تا دنیا را رنگ دیگری ببینند"
"دماغ چسب می زنند و لهجه عوض میکنن تا از خود واقعی شان فرار کنند"
«کاش مثل دیروز بود که توپ لاستیکی بچه ها،شیشیه ها را میشکست
اما..
...امروز شیشه بچه ها را خرد میکند.»
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را و ناامید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبح نزدیک است
خدای را، شب یلدای غم سحر دارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد
سم رب الزهرا ُ ام الشهدا
سراپا گوش بودم ! با بغض تعریف می کرد :
زمان جنگ ، یه پسر از این لات هایی که از چند متریش داد می زد
چه جور آدمیه ، آمده بود جبهه ! با زور می خواست که یه کاری انجام بده !
جبهه آمدنش هم با زور و قلدری بود ! بلاخره بعد از کی دعوا و جدل قرار
شد راننده باشه ! بعد یه مدت قلدر بازی ها و زورگویی هاش تبدیل
شده بود به یه سکوت ! توی چشماش یه غم عجیبی دیده میشد که دلیلش
رو نمی دونستم ! بعد از چند ماه یه روز که تو ماشین نشسته بودیم
با بغض گفت : (( آقا سید یعنی خدا ما رو می بخشه ؟ )) با خنده بهش گفتم:
بقیه درادامه مطلب:



مصطفی که به دنیا اومد ، شبانه از بیمارستان اومدم خونه
دلم نیومد حالا که یه شب محمد ابراهیم اومده خونه ، بیمارستان بمونم
وارد خونه که شدم ، از اتاق اومد بیرون
اونقدر گریه کرده بود که توی چشماش خون افتاده بود
کنارم نشست و گفت: امشب خدا من رو شرمنده کرد
وقتی حج رفته بودم توی خونه ی خدا چند تا آرزو کردم
یکی توی کشوری که نفس امام نیست نباشم ، حتی برای یه لحظه
دوم تو رو از خدا خواستم و دو تا پسر ، برا همین هر دوبار می دونستم بچه مون پسره
سوم از خدا خواستم نه اسیر بشم ، نه جانباز
فقط وقتی از اولیای خدا شدم در جا شهید بشم...
خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد ابراهیم همت
راوی : همسر شهید " خانم ژیلا بدیهیان "
شهيد غلامعلي پيچك در بخشي از وصيتنامه خود نوشته است:
آن شب غلامی خاطرهـ تعریف کرد. از اولین روز هایی که آمدهـ بودند شرهانی می گفت:" قرار گاهـ به ما اجازهـ ی تفحص نمی داد. می گفتند: امنیت ندارد. منافقین تو ی منطقه اند، نمی شود. وقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند. و ما رسما وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که ماندهـ ایم،از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک،می ترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم.
هر روز از میدان های وسیع مین، سیم خاردار ها و تله های انفجاری می گذشتیم. اما هر روز ناامیدتر می شدیم. مین های منطقه، منافقین، عراقی ها از هیچکدام آنقدر نمی ترسیدیم که از دست خا لی بر گشتن می تر سیدیم. روز آخر ماندنمان، نیمه شعبان بود آن روز رمز حرکتمان " یا مهدی (عج) " بود.
عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار. زود تر از همیشه رفت پشت ارتفاع 175، نزدیک غروب بود و لحظه ی وداع، باید سریع از منطقه می رفتیم. بچه ها از خود بی خود بودندمی گفتند دیدید قابل نبودیم. با نام" مهدی" روز نیمه شعبان کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زدهـ بود توی چشم هایشان. هر کس دنبال چیزی می گشت برای یادگار و تبرک با خودش ببردیکی یک مشت خاک بر می داشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی. می خواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو، وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین دیدم ریشه ی شقایق روی جمجمه ی شهید سبز شدهـ . روی سجدهـ گاهش با فریاد" یا مهدی (عج) " بچه ها همه جمع شدند.
آرام آرام خاک ها را کنار می زدیم دلهرهـ داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشکر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهید مهدی منتظر القائم بود از لشکر امام حسین(ع)...
منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه ی روایت سیره شهدا،ص139
